
دکتر چشم هایم را معاینه می کرد.خدا خدا می کردم چشم هایم ضعیف باشد تا بتوانم عینک بزنم.دوست داشتم به هر ترتیبی که شده عینکی شوم...عینکی شدم...
یک روز کائوچویی
یک روز فلزی
یک روز بی فریم
یک روز نیم فریم
یک رو دسته ضخیم
... -1 ،-2..-5! ایست ایست..
دکتر چشم هایم را معاینه کرد.خدا خدا می کردم چشم هایم نمره ی ثابتی پیدا کرده باشد .دوست داشتم به هر ترتیبی که شده لازک(روش جدید در عمل لیزیک) را تجربه کنم و عینک را بردارم...دکتر گفت: نمره ی چشمانت ثابت شده...
بدون عینک وارد اتاق لیزیک شدم... چشمانم خوب نمی دید.به صورت معکوس روی تخت خوابیدم و به جای چشمانم ،پاهایم را زیر دستگاه لیزیک بردم(محل قرار دادن پا شبیه متکا بود!)...کل اتاق عمل به خنده افتادند...همه چیز در 15 دقیقه انجام شد.تمام عملیات را می دیدم...
حال یک ماه می گذرد.
خوشحالم بدون عینک خوب می بینم،خوب می رانم،خوب شنا می کنم و مهمتر از همه اینکه : یک وابستگی را دور ریخته ام...زیباست زیبا زیبا!
شکر