و تو بر سر سفره ی خدا نشسته ای و من بیچاره با هروله می آیم می نویسم. با هزارسانسور که هیچکدام سرمایه ای نفهته نیست.باران ،زخم زبان،غیر قابل پیش بینی،تنهایی و سحری که صبح نمی شود و کرامتی که له نمی شود و توقعاتی که برآورده نمی شود و حکمتی که از آن بی خبرم و بی خبرم و بی خبرم.

|
« افطار به می کرد برم پیر خرابات | صفحه اصلی | بزرگترین "چرا؟" » عنوان ندارد عزیزدنبالکآدرس دنبالک برای این نوشته: |